روزی
به جای حرکت دستم
که عینکم را بر می دارم
سکوت خواهد بود
و به جای نگاهم
و به جای صدایم
پی نوشت ۱: در پی این سالها یا حرف جدیدی نبوده یا اگه بوده هنگام نوشتن اون فرم و شکلی که علاقه مندم می کرد به نوشتن اونها از بین می رفت و دیگه اون چیزی نبود که تو ذهنم می گذشت( از لحاظ نوشتار و نثر و نه محتوا).
پی نوشت ۲: بیان فوق العاده ای برام توی این شعر وجود داره که خیلی جذبم می کنه.
پی نوشت ۳: شعر رو از «بیژن جلالی» به وام گرفتم.
یک:
من،یه جایی،یه وقتی واستون میگم که چه جوری میشه آدم دیگه حواسش واسه خودش نیس...
«فیلم نوشت سلطان»
دو:
بر هر چه همی لرزی میدان که همان ارزی زين روی دل عاشق از عرش فزون باشد.
«مولوی»
سه:
من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم، ولي خدايی كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست. اگر هر دعايی را هم اجابت كند، همينطور. همانجا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخی به آن داده نمیشود و زشتی سوداگری را به اين مبادله راهی نيست. اين را هم دريافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايی شروع میشود كه ديگر هيچ انتظاری برای گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت». «دژ ـ آنتوان سنت اگزوپری»
چهار:
به تیرگی خو می کنیم
وقتی که نور خاموش می شود،
هم چون زمانی که همسایه فانوس بر می گیرد
تا بدرودش را نظاره گر باشد.
لحظه ای به تردید گام بر می داریم
چرا که تازه شب شده است-
آنگاه دیده به تیرگی وفق می دهیم
و استوار به راه می افتیم.
چنین است در تیرگی های بزرگ تر-
آن شامگاهان ذهن
وقتی که نه ماه نشانه ای عیان می کند
نه ستاره ای برفراز می شود از درون.
دلیران اندکی کورمال می روند
و گاه یک راست با پیشانی
بر می خورند به درختی-
اما همین که دیدن یاد می گیرند
تیرگی از میان می رود-
یا چیزی در بینایی
با نیمه شب سازگار می شود
و زندگی تقریباً یکراست گام بر می دارد.
«امیلی دیکنسون»
پنج:
شايد اينكه آدم، در نهايت، تنهاست. در هر شرايطي مجبور است با مسائل خودش تنها و يكه رو در رو بشود. اما اين تنهايي به معني خودخواهي نيست. بلكه برعكس، با درك اين «خود» تنهاست كه تازه آدم ديگران را ميشناسد. «عباس كيارستمي»