تبليغاتX
نوشت افکار
باز...
 

از تماشای گلی

می آیم

و باز به تماشایش

خواهم شتافت

گلی را دیده ام

و باز آرزوی دیدنش را

دارم

 

پی نوشت: برای "تو" که می دانی...

پی نوشت: شعر رو از بیژن جلالی به وام گرفتم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 11:33 توسط پیام |

باید اِستاد و فرود آمد...
 

بامدادان را زمزمه ای بود:

"باید اِستاد و فرود آمد

بر آستانِ دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر بگاه آمده باشی دربان به انتظار توست و

                                                                  اگر بی گاه

به در کوفتن ات پاسخی نمی آید."

 

باز می ایستم از برای رفتنی.

که رفتن را فارق از ایستادن،

راهی جز فنا،

                چاره نیست.

 

و اینک

نگاهی گذرا به گذشته،

آینده را خیره ام

و پژواک زمزمه ی بامدادان را شنوا:

"بدرود!

بدرود!(چنین گوید بامدادِ شاعر:)

رقصان می گذرم از آستانه ی اجبار

شادمانه و شاکر."

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 20:54 توسط پیام |

ساده است...
 

ساده است،
نوازش سگي ولگرد،
شاهد آن بودن
كه چگونه زير غلتكي مي رود،
و گفتن كه
"
سگ من نبود!"
***
ساده است،
ستايش گلي،
چيدنش،
و از ياد بردن كه
"
گلدان را آب بايد داد!"
***
ساده است،
بهره جويي از انساني،
دوست داشتنش، بي احساس عشقي،
او را به خود وا نهادن و گفتن كه
"
ديگر نمي شناسمش!"
***
ساده است،
لغزشهاي خود را شناختن،
با ديگران زيستن،
به حساب ايشان،
و گفتن كه
"
من اينچنينم!"
***
ساده است كه
چگونه مي زي!
باري،
زيست سخت ساده است،
و پيچيده نيز هم!

 

(مارگوت بیکل)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 14:6 توسط پیام |