از تماشای گلی
می آیم
و باز به تماشایش
خواهم شتافت
گلی را دیده ام
و باز آرزوی دیدنش را
دارم
بامدادان را زمزمه ای بود:
"باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر بگاه آمده باشی دربان به انتظار توست و
اگر بی گاه
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید."
باز می ایستم از برای رفتنی.
که رفتن را فارق از ایستادن،
راهی جز فنا،
چاره نیست.
و اینک
نگاهی گذرا به گذشته،
آینده را خیره ام
و پژواک زمزمه ی بامدادان را شنوا:
"بدرود!
بدرود!(چنین گوید بامدادِ شاعر:)
رقصان می گذرم از آستانه ی اجبار
شادمانه و شاکر."
ساده است،
نوازش سگي ولگرد،
شاهد آن بودن
كه چگونه زير غلتكي مي رود،
و گفتن كه
"سگ من نبود!"
***
ساده است،
ستايش گلي،
چيدنش،
و از ياد بردن كه
"گلدان را آب بايد داد!"
***
ساده است،
بهره جويي از انساني،
دوست داشتنش، بي احساس عشقي،
او را به خود وا نهادن و گفتن كه
"ديگر نمي شناسمش!"
***
ساده است،
لغزشهاي خود را شناختن،
با ديگران زيستن،
به حساب ايشان،
و گفتن كه
"من اينچنينم!"
***
ساده است كه
چگونه مي زي!
باري،
زيست سخت ساده است،
و پيچيده نيز هم!
(مارگوت بیکل)