خداوندا
فرشتگانت این جا تنهایند،
دخترکان فال فروش.
پی نوشت:
1) امشب میرم شیراز. به سفر احتیاج دارم حتی خیلی کوتاه. خوشحالم. دارم شمس الضحی گوش میدم" اين کيست اين , اين کيست اين اين يوسف ثانيست اين- خضر است و الياس اين مگر يا آب حيوانيست اين... گويي شوی بی دست و پا , چوگان او پايت شود - در پيش سلطان می دوی , کين سير ربانيست اين... ". دوستی عزیز خواست تو حافظیه براش فال بگیرم. چه تاری می زنه «محسن نفر» !! فضای آثارش عجیب آروم و دوست داشتنیه. راستی کسی فال نمی خواد؟
2) تقریباً دو سال پیش بود، پاییز. خورشید غروب کرده بود. داشتم می رفتم کلاسم نزدیکای جهان کودک. نور کمی هوا رو روشن کرده بود، یه جوری که نمی شد بگی تاریکه. چشم، چشم رو می دید. زود رسیده بودم. هوس کردم تو ولیعصر قدم بزنم به سمت پایین، نمی دونم چرا اون قسمت خیابون رو بیشتر از جاهای دیگش دوست دارم. هوای پاییزی فوق العاده ای بود با یه خنکی کمی تیز که آدم رو وسوسه می کرد همه چی رو بیخیال بشه و فقط پیاده راه بره تا ته نمی دونم کجا. اما بیخیالش شدم، پیاده روی رو می گم. بر گشتنی به سمت کلاس، وارد میدون ونک که شدم دخترک فال فروشی رو دیدم که به دیوار تکیه داده بود و خانمی داشت ازش فال می خرید. به ده قدمیش که رسیدم خانومه فالش رو گرفت و رفت. چیزی نگفت فقط زل زد تو چشام. لبخندی نه از روی ترحم بهش زدم و با لحنی خودمونی که چاشنیش خنده بود گفتم: " به من فال میدی؟ ". نمی خندید اما لبخند مقدسی صورت کوچولوش رو قشنگ کرده بود. با سر جوابم رو داد. " حالا چند هستن؟ ". آروم و با همون لبخند گفت: " هرچی دوست داری بده ". همون طور که مشغول در آوردن پول بودم و نگاهم به کیف بود گفت: " تو خانوم نداری؟ ". خنده داره اما جا نخوردم!! با خنده گفتم: " نه، من خانوم ندارم." در همون حال که داشتم پول رو بهش می دادم گفت: " چرا؟ ". نمی دونم چرا با این سوالش هم جا نخوردم! دوباره با خنده جواب دادم: " خب دیگه!". چیزی نگفت. نگاهش کردم: " خودت برام بردار " با دستِ کوچولوش یه پاکت درآورد و داد دستم. ازش تشکر و خداحافظی کردم. چه نگاهِ مهربونی داشت...
3) می خواستم یه پست کوتاه بذارم و برم. فقط از این لحاظ که به هر حال سفره، یهو دیدی پست آخرِت شد. اما تا رسیدم به فال و فال گرفتن، دخترک اومد تو ذهنم. چه نگاهِ مهربونی داشت...
دوست دارم دوباره ببینمش و ازش بپرسم " چرا؟ " یا شایدم " مگه چیه؟ " :)
آخر) وقت تنگ است و بار سفر را بستن باید. می خوام یه کاری بکنم، شبی که رفتم حافظیه، برای دخترک فال فروش یه فال میگیرم به نیت خوشبختیش...خداحافظ.
آقابزرگ همون طوری که به پشتی تکیه داده بود، یه پاشو دراز کرد، یه نفسه عمیق با قلیون کشید، بعد خم شد و استکان کمر باریکِ دور طلاییای که عطر چای توش آدمو دیوونه می کرد رو برداشت. یه لحظه کوتاه نگاهش کرد و بعد یه نفس استکانو سر کشید و گفت: " آدم خوبه بچه باشه، اما بچگی نکنه".
سخن، نشانی از مهر است
سکوت، نشانی دیگر.
کامل ترین پیام اما
از هیچ یک نمی آید.
وجود دارد وگواهش
در درون جای دارد.
امیلی دیکنسون
پی نوشت: چه قدر ثانیه ها نا کافی اند!؟
و در سیمرغ آن خاصیت است که اگر آیینه ای یا مثل آن برابر سیمرغ بدارند هر دیده که در آن آینه نگرد خیره شود. |
|
گرد يک درياچه
سپيده دم را انتظار می کشند
هم شکارچی و هم مرغابی
تسودا کييوکو