تبليغاتX
نوشت افکار
هایکو
 

گرفتن شبتاب ها
ما را به نهر
انداخت

ناتسومه سوسه کي ( ۱۸۶۷-۱۹۱۶)

+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 2:23 توسط پیام |

طوفان
 

قطره چکید

موج به کرانه رسید

طوفان شد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 6:39 توسط پیام |

Just for Me

   Music played and people sang
  Just for me the church bells rang

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 21:20 توسط پیام |

ترس
 

نترس از هجوم حضورم

                     چیزی جز تنهایی

                                       با من نیست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 20:45 توسط پیام |

".I asked my father, I said, "Father change my name

 

گاهی فکر می کنم بیست سال دیر به دنیا اومدم. مخصوصا وقتی نوارهای مامان و بابا رو گوش می دم. لئونارد کوهن، مخصوصا آرامش خاصی که تو آهنگهاش حس می کنم رو دوست دارم.

 

Lover Lover Lover

 

I asked my father,

I said, "Father change my name."

The one I'm using now it's covered up

with fear and filth and cowardice and shame.

Yes and lover, lover, lover, lover, lover, lover, lover come back to me,

yes and lover, lover, lover, lover, lover, lover, lover come back to me.

 

He said, "I locked you in this body,

I meant it as a kind of trial.

You can use it for a weapon,

or to make some woman smile."

 

Yes and lover, lover, lover, lover, lover, lover, lover come back to me

yes and lover, lover, lover, lover, lover, lover, lover come back to me.

 

"Then let me start again," I cried,

"please let me start again,

I want a face that's fair this time,

I want a spirit that is calm."

 

Yes and lover, lover, lover, lover, lover, lover, lover come back to me

yes and lover, lover, lover, lover, lover, lover, lover come back to me.

 

"I never never turned aside," he said,

"I never walked away.

It was you who built the temple,

it was you who covered up my face."

 

Yes and lover, lover, lover, lover, lover, lover, lover come back to me

yes and lover, lover, lover, lover, lover, lover, lover come back to me.

 

And may the spirit of this song,

may it rise up pure and free.

May it be a shield for you,

a shield against the enemy.

 

Yes and lover, lover, lover, lover, lover, lover, lover come back to me

yes and lover, lover, lover, lover, lover, lover, lover come back to me.

 

Yes and lover, lover, lover, lover, lover, lover, lover come back to me

yes and lover, lover, lover, lover, lover, lover, lover come back to me.

 

 

پی نوشت: ترانه از آلبوم« New Skin for the Old Ceremony ».

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 22:59 توسط پیام |

در راه است...

 

هی بوته‌ی لرزانِ راه نشین

غصه‌ی چه را می‌خوری؟

کاروان‌ها در راه است!

 

 

پی نوشت: برگرفته از کتابِ «دعای زنی در راه که تنها می‌رفت» اثر سید علی صالحی.

                                          

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 11:37 توسط پیام |

آرامش، صلح، Peace

 

به بهانه انتشار آلبوم «نغمه‌های صلح» اثر مشترک شهریار کهن‌زاد و لوریس چکناواریان:

                                

 

Imagin

 

 

Imagine there's no heaven

It's easy if you try

No hell below us

Above us only sky

Imagine all the people

Living for today...

Imagine there's no countries

It isn't hard to do

Nothing to kill or die for

And no religion too

Imagine all the people

Living life in peace...

You may say I'm a dreamer

But I'm not the only one

I hope someday you'll join us

And the world will be as one

Imagine no possessions

I wonder if you can

No need for greed or hunger

A brotherhood of man

Imagine all the people

Sharing all the world...

You may say I'm a dreamer

But I'm not the only one

I hope someday you'll join us

And the world will live as one

 

_____________________________

John Lennon

(The Killing Fields)

 

پی نوشت: شاید اگر به جای بیانیه‌ها و قطعنامه‌ها، ترانه‌هایمان را برای یکدیگر می‌خواندیم، دیگر این همه جنگ، قحطی، گرسنگی، آوارگی... و تلخی نداشتیم.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 11:20 توسط پیام |

پارادکسِ «گاوِ حسن»
 

آری، این عادت ماست. «ما»ی این اواخر. «ما»ی قرنی که گذشت، که می‌گذرد. «ما»یی که عادت کرده تا به پیشینه تاریخ و فرهنگ- و حتی علم- خود ببالد و نداشته های امروز خود را پس پرده فرهنگ 2500 ساله‌ی خود پنهان سازد و داشته های دیروز و امروز خود را در ورای مرزهای سرزمین خود و در دامان دیگرانی که بیگانه می‌نامندشان جستجو کند. «ما»یی که تلاشی در باور «خود» را به باور «دیگری» واگذاشته و بی باور «خود» به باور «دیگری» رسیده. «ما»یی که نادیده شدن و نادیده انگاشتن خود را مشق گرفته و دفترهای بسیار سیاه کرده، آن هم با خطی درخور تحسین. «ما»یی که از«مولانا»،«خیام» و «شیخ اجل سعدی»... بلکه نامی شنیده باشد ولیکن در شعف و شگفتی چرکنویس های مردی از سرزمین فوتبال به وجد آمده. «ما»یی که سایه‌ی «خود» را باور ندارد. آری این عادت ماست، این باور ماست.

بار ها و بار ها شده که متوجه شدیم چیزی که ازش استفاده می‌کردیم یا چیزی که ازش حرف می‌زدیم ابداع و اختراع اجدادمون بوده که ما به اشتباه گمان می‌کردیم که از ملل دیگه مخصوصاً غرب اومده. این واقعاً تلخ و باعث تأسفه که داشته های خودمون رو از آن دیگری بدونیم. یه موردی که خیلی‌ها به اشتباه منشأ اون رو از یونان باستان میدونن «پارادکس» هستش. کلمه‌ای که شنیدنش نا‌خودآگاه مارو یاد فلاسفه‌ی یونان باستان میندازه و سقراط و ارسطو و این جور اسمها میاد تو ذهنمون. اما غافل از اینکه مفهوم و معنای «پارادکس» قرن‌ها قبل تر از یونانیان باستان وردِ زبانِ کودکان این مرز و بوم بوده و این نشان دهنده‌ی قدمت و رواج این مفهوم در بین ایرانیان است. یکی از «پارادکس»های به نام که سینه به سینه از مادران ایران زمین و از دورانی دور به فرزندانشان منتقل شده، پارادکس«گاوِ حسن» است. تناقضی که در این پارادکس وجود دارد این است که گاو حسن که نه شیر داره نه پستون، چه جوری شیرش رو بردن هندستون؟!...

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 19:23 توسط پیام |

؟؟؟
 

بودن 

یا 

نبودن

مسئله واقعاْ این است؟

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 21:3 توسط پیام |

هوا بس ناجوانمردانه گرم است...
 

دلم واسه زمستون تنگ شده، چه قد گرررررمه! آدم تصعید میشه!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 21:49 توسط پیام |

پنجره ها

 

در اتاقهای تاريک، که من

روزهای سخت را در آنها می‌گذرانم

می‌روم، می‌آيم، به گرد خود می‌چرخم،

و پنجره‌ها را می‌جويم — هنگامی که پنجره‌ای

گشوده شود، تسکينی خواهد بود —

اما پنجره‌ها يافت می‌نشوند، يا من

آنها را نمی‌توانم يافت، و شايد بهتر آنکه نمی‌يابمشان.

شايد روشنايی هم ستمی ديگر باشد،

که می‌داند که چه تازه‌هايی را آشکار خواهند کرد؟

 

پی نوشت: به وام گرفته از «کنستانتين کاوافی».

  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 9:27 توسط پیام |