تبليغاتX
نوشت افکار
فوتبال، شاید وقتی دیگر!
 

میشه خیلی سخت خوب بازی کرد و خیلی راحت بد باخت!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 22:27 توسط پیام |

راز
 

خیره نگاهم کرد.

-" می خوام یه رازُ بِت بِگَم "

مردمک چشماش لرزش خفیفی داشت.

- " من هیچ رازی ندارم".

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 10:32 توسط پیام |

صدای مُمتَدِ زنگ
 

نمی تونست کلید رو درست توی قفل جا بندازه. با کلنجار در رو باز کرد. به سرعت به طرف اتاقش رفت. روی میز رو سرسری نگاهی انداخت. بعد بی حوصله و تندتند کتاب های کتابخونه رو این ور،اون ور کرد. صدای زنگ آیفن بلند شد.

-" چرا این قدر لِفتِش می دی؟! بدو دیگه! "

-" شناسناممُ پیدا نمی کنم!! "

به اتاق برگشت. کشوی میز رو کفِ اتاق خالی کرد – صدای مُمتَدِ زنگ -   " اومَدَم دیگه!!! " پاکت بزرگ قهوه ای رنگ رو برداشت، سریع توش رو نگاه کرد و پرید. پله ها رو دوتا یکی طی کرد.

-" چی شد؟ پیداش کردی؟ "

-" آره، بریم".

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 12:17 توسط پیام |

عشق را تاب حقیقت باید؟
 

آخه یکی نیست بهش راستش رو بگه؟؟؟ بابا جون عشقِ یه سرِ دردِ سرِ!

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 23:56 توسط پیام |

دیوار زبان
 

«خداحافظ گاری کوپر» اثر رومن گاری، برام دلنشین و دوست داشتنی بوده. هم از این لحاظ که یکی از عزیزترینِ کسانم بهم داد تا بخونمش، هم از این جهت که ادبیات معاصر غرب رو همیشه دوست داشتم (تقریباً هر آنچه که خوندم از این دست بوده جز معدودی). در گشایش داستان به پرداخت شخصیت‌های اون مخصوصاً شخصیتِ اصلی داستان می‌پردازه. چیزی که به نظرم میاد این هستش که این گشایش و جملات اون همه و همه به نوعی دیدگاه و دنیای ذهنی شخصیت اصلی رو بیان می‌کنند. یکی دو تا از قسمت‌های جالبش رو در ادامه میارم:

 

«...دیوار زبان وقتی کشیده می‌شود که دو نفر به یک زبان حرف می‌زنند. آن وقت دیگر مطلقاً نمی‌توانند حرف هم را بفهمند...»

 

...

 

«...این از آدم گریزان بیخانمان از آموختن زبان گریزان بودند و سعی می‌کردند تا از دامهایی که با کلمات همراه است جان سالم به در ببرند. چون کلمات همیشه مال دیگران است. یک جور میراثی که مثل آوار روی آدم خراب می‌شود. چون آدم همیشه به زبانی حرف می‌زند که ساخته دیگران است. آدم در ایجاد آن هیچ دخالتی نداشته و هیچ چیزش مال خودش نیست. کلمات حکم پول تقلبی را دارند که به آدم قالب کرده باشند. هیچ چیزش نیست که به خیانت آلوده نباشد...»

 

 

بی ربط نوشت: امروز چهارپاره از ماهور رو زدم و خوشحالم:)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 16:57 توسط پیام |