تبليغاتX
نوشت افکار
پرواز...
 

خبر کوتاه بود:

«بعد از گذشت ۸ ماه از سانحه تصادف رانندگي براي پوپك گلدره وي پس از دوره طولاني اغما، امروز به ديار باقي شتافت.(۲۸/۱/۸۵) »

... روحش شاد باد.

 

پی نوشت ۱: وقتی یه آدم گردن کلفت (سیاسی و از این جور خزعبلات) رو پشه می زنه، زمین و زمان ازش می نویسن و از ملت می خوان که برای شفای این شخص شخیص به درگاه خداوند دعا کنه و تمام تخصص پزشکی کهکشان رو میارن تا مبادا جامعه جهانی از این نعمت خدادادی محروم بشه.

پی نوشت ۲: تصادف...۸ ماه سکوت...مرگ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت ۳: ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:50 توسط پیام |

همیشه...
 

همیشه چیزی فراموش می شود

همیشه یک نفر می‌گرید

همیشه یک نفر قد می‌کشد تا بوی گل سرخ

 

پی نوشت: دلم هفتاد پادشاه خواب می خواد!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 0:36 توسط پیام |

دوباره می‌گیریم
 

تمامِ صحنه‌ها گرفته شده و تنها همین صحنه پایانی باقی مونده بود...

 

***

 

"...دوستت دارم."

 

***

 

دیگه این جمله کارگردان که اونو فریاد می زنه، شده جزئی از فیلمنامه:

 

"کات، دوباره می‌گیریم."

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 10:56 توسط پیام |

گرد را تکاندن باید

 با اینکه خیلی وقت نیست که اومدم اینجا اما یه کم گرد گیری کردم. البته چند روزی از سالِ نو سپری شده اما خوب بالاخره گرد هارو تکوندم. هیچ وقت برا نو شدن دیر نیست!

پی نوشت: اشتباه نکنید. جمله آخر رو از کتاب « چه کسی پنیر منو برداشت؟» ننوشتم!!!( همین طور از کتب مشابه مانند:« چه کسی پنیر منو گاز زد؟» « چه کسی پنیر دوست داره؟» « چه کسی پنیر منو برداشت در ۲۱ روز» « چه کسی پنیر منو برداشت در سفر» و...).

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 19:26 توسط پیام |

نوش دارو پس از... عجله کنید
 

http://www.deldell.blogfa.com/post-76.aspx

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 13:19 توسط پیام |

محسن

 

این روزا رو تنها بودم. تنها ترین عید تمام عمرم(شاید شروع تنهایی ها)، با اینکه دور و برم خیلی شلوغ بود، شلوغ ترین عیدم. با نبودن برادرم، تنهایی رو پر رنگ تر حس کردم. اون این روزا و شبا رو بعد از یه عمر درس خوندن داره به گشت زنی تو خیابونا و سرو کله زدن با اراذل و اوباش و جماعت دزد و ... سپری می کنه. خدمت مقدس سربازی(سرِکاری!). هر هشت ساعت باید بره گشت زنی. برای آرامش مردم، تا با خیال راحت برن سفر یا عید دیدنی، برای کساد کردن کار دزدانِ شب کار(همچنین دزدان شیفت صبح). یا برای راحت کردن کار دوستان کادریِ نیروی انتظامی عزیز!...

وقتی به نبودنش و اینکه الان کجاست و داره چی کار میکنه فکر می کردم، یاد این ترانه کودکانه افتادم:

«شبا که ما می خوابیم
 آقا پلیس بیداره
 ما خواب خوش می بینیم 

  اون دنبال شکاره

 آقا پلیس زرنگه
 با دزدا خوب می جنگه
 وقتی مارو می بینه
 تیکو تیکو می خنده (در برخی روایتها: به روی ما می خند). »

از خدای بزرگ می خوام، داداشیم رو هر جا که هست حفظ کنه... آمین.

 

 

پی نوشت: همه آدما دروغ میگن، هیچ کسی بهترین برادر دنیا رو نداره، جز من.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 2:15 توسط پیام |

نگاه - دو
 

بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب

 


ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌پوشی بکام
باده رنگين نمی‌بينی به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می‌بايد تهی است؛


ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

 

                                                             «فريدون مشيری»

 

  

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 1:6 توسط پیام |

نگاه - یک

 

عيد آمد و ما خانهء خود را نتكانديم
گردى نسترديم و غبارى نفشانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلى او را ز در خانه برانديم
هر جا گذرى غلغلهء شادى و شور است
ما آتش اندوه به آبى ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولى ما
پيكى ندوانديم و پيامى نرسانديم
احباب كهن را نه يكى نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكى بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اى خسته كبوتر
سالى سپرى گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ ز جوئى نجهانديم
مانندهء افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانهء بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانهء خود را نتكانديم

 

 

                                                                          «مهدی اخوان ثالث»

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 1:4 توسط پیام |

فال

 

مدت زیادی از تحویل سال سپری نشده بود، شاید چند دقیقه. تازه قرآن خونده بودم. با مامان و بابا رو بوسی کردم و حرف های قشنگ و پرامید به هم زدیم. جای پر از خالیِ محسن رو با هم حس کردیم و براش آرزوهای خوب کردیم. بعد همون جا با خودم و خدا تنها شدم، تمام آدمایی که برام عزیز هستن اومدن تو ذهنم. پدر و مادرم، برادر و خواهرم، همه خانواده و صمیمی‌ترین دوستانم. و برا تک تکشون دعا و آرزو کردم. بعد دیوان حافظ رو برداشتم. به مامان و بابا گفتم نیت کنیم تا یه فال برا خودمون چهار تا بگیرم. بعدش که خوندن فال و شاهدش تموم شد همه رفتن و من چند لحظه‌ای تنها شدم. اول برا خواهرم فال گرفتم. خوب اومد. بعد نوبت خودم شد.

اینم فالم:

ز کوی یار می‌آید نسیمِ باد نوروزی

ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل بر‌ افروزی

 

چو گل گر خرده‌ئی داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی

 

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

 

سخن در پرده می‌‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

 

ندانم نوحه قمری به طرف جویبار از چیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

 

مئی دارم چو جان صافّی و صوفی می‌کند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بدروزی

 

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

 

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بیا زاهد که جاهل را هنی‌تر می‌رسد روزی

 

به بستان رو که از بلبل رموز عشق گیری یاد

به مجلس آی کز حافظ غزل گفتن بیاموزی.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 1:36 توسط پیام |