تبليغاتX
نوشت افکار
خاطره و گذشته

 

 این روزها به گذشته زیاد فکر می کنم و انگار دلم برای گذشته ای که با هم داشتیم، تنگ شده است. می خواهم به خاطراتمان برگردیم و ببینیم چه روزهای خوبی داشتیم.  این روزها خیلی سخت و نا امید کننده  است....

 

این عین جملاتی است که روی کاغذ سبز نوشته بودی و کنار ظرف میوه گذاشته بودی.

آگنی مهربان!

در هر لحظه، در هر چیز و در هر حس آدمی همواره چیزهایی هست که در برابر دنیا مقاومت می کند. زیرا دنیا به طرز شگفت آوری دروغ ها و راستی های ما را افشا می کند. اما من به تو نزدیک نشده ام تا خالصی یا نا خالصی هایت را جدا کنم، می دانی چرا؟ زیرا این هر دو همواره قدری در هم آمیختگیِ ازلی دارند، مثل گناه و بی گناهی. اما وقتی به کشف یکی از اینها، یا به حقیقتی در درون دیگری می رسیم، لبخند می زنیم. زیرا در برابر آن واقعیت افشا شده تسلیم می شویم.

مهربانم! اگر در لحظاتی از با هم بودن، دلخوری پیش می آید، ممکن است به قهر فکر کنیم، به جدایی، به رفتن و یکدیگر را ترک کردن. اما یادمان باشد، کمترین بازتاب روح ما در این لحظات، درک این چیز مهم است که نهاد این لحظه ها را می شناسیم و به قول خودت، مهم این است که چیزی بین ما تغییر نکرده است.

می بینی! این همان شناخت نهاد چیزهاست که در تو قوی تر از دیگران دیده ام. فقط باید روش شناخت نهاد چیزها را از یاد نبریم و مدام به یاد بیاوریم. می دانی، در دنیا لحظاتی هست که ما را دگرگون می کند، ما را وامی دارد تا درباره خودمان، درباره دیگران، درباره دست ها، چشم ها و حتی پلک زدن هایمان فکر کنیم. فکر کنیم که در میان حضور راز آمیزشان چه چیز پنهانی هست که باید به درک برسد.

در کنار این لحظات آنچه بیش از هر چیز ما را اندوهگین می کند، نگرانی هاست، دگرگونی هاست. چیزی که آدمی را در بسترش میخکوب می کند، وحشت یک خواب نیست، بلکه صدایی است که می گوید: بیدارشو.

می دانی چرا گاهی این صدا هولناک است؟ زیرا در نهاد خود از تغییر مسیر زندگی می گوید و ترس از دگرگونی و تغییر دادن مسیر راه است که ما را وا می دارد به گذشته پناه ببریم، چرا که نمی دانیم در پشت هر لحظه تازه چه چیزی پنهان است.

عزیز، مگر لحظات چقدر می توانند ادامه پیدا کنند، آنها روزی تمام می شوند، چرا که میان آدمیان تقسیم می شوند. آنکه بیش از دیگران به لحظاتش فکر کند، به آینده نزدیک تر است. مگر این لحظات پس از تمام شدن، عاقبت به گذشته مبدل نمی شود: پس دیگر چه نیازی است که ما به دیروز فکر کنیم؟ در این صورت می بینی ما هر روز در حال ساختن گذشته هستیم. گذشته ای که میل داریم فقط از شادمانی های ما ساخته شده باشد. همین است که همواره از گذشته هایمان فقط به دنبال شادمانی هایش می گردیم. اما این را به خاطر بسپار، هرگز قصری به تمامی چراغان نخواهیم یافت. هرگز باغی به تمامی سبز نخواهیم یافت.

مهربانم! بگذار بپرسم، می دانی چرا نمی خواهیم آنچه به دست آورده ایم، از دست بدهیم؟ زیرا فکر می کنیم دستهایمان خالی خواهد شد. زیر پایمان خالی خواهد شد و می رسیم به اینجا که: راهی که به فردا ختم می شود پیدا نیست و دلیل اندوه ما همین تاریکی مسیری است که می رویم. عزیز! مسئله این نیست که لحظات ما چگونه گذشته است، مسئله این است که ما خود لحظاتیم و هر روز غشای گذشته را ضخیم تر می کنیم و شاید فراموش کرده ایم که تنها راه نجات عشق این است که در درون این لحظات، روبروی هم بنشینیم و حرف بزنیم.

پس یادت باشد، فردا شب حتما با هم حرف می زنیم، آن هم درست روبروی هم، رو به چشم های هم، نه روی کاغذهایی که گاه غریبه اند.

آنقدر حرف می زنیم، آنقدر یکدیگر را افشا می کنیم، آنقدر از زوایای درون هم می گوییم تا ترسمان بریزد، تا خلآهایمان را بشناسیم و آنها را پر از طراوت لحظه کنیم، که لحظه یعنی همیشه. راستی، می دانی چرا ما لحظه هایمان را دوست داریم؟ زیرا آنها هم از خاطره گذشته دورند، هم از تاریکی آینده. اما عزیز، گوش کن، هیچ گذشته و آینده ای وجود ندارد. این دو، سرزمین های خیالی هستند که ما برای خودمان می سازیم و در هر یک از این دو سرزمین قصری بنا می کنیم. وقتی از رسیدن به قصر آینده دلتنگ می شویم، به قصر گذشته فکر می کنیم. وقتی به قصر گذشته نمی رسیم، به قصر آینده فکر می کنیم. در این میان آنچه از دست می رود حال است که همه زمان و هستی ماست.

عزیز، با لحظه هایت مهربان و وفادار باش، می گذرد، می گذرد، می گذرد.

 

 

پی نوشت : به وام گرفته از کتاب "ما عشق را از بهشت به زمین آورده ایم" اثر«هیوا مسیح»

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 19:29 توسط پیام |

اندیشه های گذران
 

اندیشه ها

در

دلم

چون دسته های مرغابیان آسمان

                                      می گذرند!

آواز بالهایشان را می شنوم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 17:37 توسط پیام |

شما که غریبه نیستید
 

«هوشنگ مرادی کرمانی»، چیز زیادی لازم نیست بگم.فکر کنم آخرین کتابِ منتشر شدش «شما که غریبه نیستید» باشه. خیلی وقت بود دستم بود اما نمی شد بخونمش(ترافیک کتابها زیاده یا تنبلی من!؟).

اما بالاخره خوندمش. هر چی که خواستم در موردش بگم، دیدم واقعا نمی تونه احساسم رو نشون بده. دوست داشتنی بود.شیرین و تلخ. با تمام پستی بلندی های احساسی، داستان اما آرام و ساکن بود. مث این بود که وسط اقیانوسی با طوفانی بسیار ناآرام، قایق آدم با آرامش و بدون هیچ تکونی به راهش ادامه بده. نمی دونم شاید این احساس فقط برا من باشه. یادم رفت بگم که این کتاب سر گذشت خود نویسنده هستش، البته روند روایی داستان طوری هست که خواننده این احساس بهش دست نمیده که داره یه زندگی نامه می خونه( فکر نکنم اصلا بهش بشه گفت زندگی نامه)، کاملا با شخصیت ها درگیر میشه و شاید خیلی جا ها با شخصیت ها هم ذات پنداری هم بکنه. خلاصه اینکه نمی خوام نقد و بررسی بکنم که اصلا قد این حرفا نیستم، فقط پیشنهاد می کنم که حتما این کتاب رو بخونین که ضرر نمی کنین. در ابتدای کتاب، این یادداشت از نویسنده اومده:

 

"این کتاب، بی هیچ تحقیق و یادداشتی، فقط از حافظه بر آمده است. هدیه می شود به: آنان که در این سفر همپای من بودند و هستند و به: آنان که تاثیر می پذیرند! ".

 

پاراگراف آخر داستان رو هم می ذارم، البته مطمئن باشید که این کارم لذت خوندن کتاب رو از بین نمی بره و خللی به اون وارد نمی کنه، این پاراگراف به دلم نشست:

 

 "روزگار این جوری است. از شما چه پنهان، همه اش تلخ نبود، سخت نبود، سخت نیست. نا شکری نمی کنم لذت هم داشت، دارد. لذت خواندن و نوشتن، لذت پیدا کردن دوست، خانواده. خدایا من چه قدر خوشبختم! ".

 

پی نوشت ۱: نمی دونم این نقل مطلب من که بدون اجازه از این انسان بزرگوار بود، کاره درست یا غلطی بوده، اما حداقل کاری که می تونم بکنم اینه که از ایشان معذرت بخوام:" آقای کرمانی، من رو ببخشید".

پی نوشت ۲: کتاب «شما که غریبه نیستید» رو انتشارات «معین» به قیمت ۳۰۰۰ تومان و با شمارگان ۴۴۰۰ نسخه منتشر کرده.

پی نوشت ۳: امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 13:46 توسط پیام |

نقب

 

با رنج بسیار،با یک بند انگشت پیشرفت در سال،

در دل صخره نقبی می زنم. هزاران هزار سال

دندان هایم را فرسوده ام و ناخن هایم را شکسته ام

تا به سوی دیگر رسم، به نور،به هوای آزاد

و آزادی. و اکنون که دست هایم خونریز است و دندان هایم

در لثه هایم می لرزند،در گودالی چاک چاک از تشنگی و غبار،

از کار دست می کشم و در کار خویش می نگرم:من نیمه دوم

                                                                              زندگی ام را

در شکستن سنگ ها، نفوذ در دیوارها، فرو شکستن درها

و کنار زدن موانعی گذرانده ام که در نیمه اول زندگی

به دست خود میان خویشتن و نور نهاده ام.

 

                                                                                       (اوکتاو یو پاز)

 

پی نوشت ۱ : نمی دونم چه قدر با خودم رو راست بودم تا متوجه این قضیه بشم که تا حالا،کی و کجا ها در برابر خودم قرار گرفتم؟

پی نوشت ۲ : فکر کنم بزرگ ترین مانع هر آدم، خودش باشه.

پی نوشت ۳ : در راستای از بین بردن موانع پیش رو پی نوشت ۲ را در نظر نگیرید!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 13:37 توسط پیام |

سلام

 

سلام

واسه اینکه بهتون بد نگذره، قدر خندرو بدونین و غم و غصتونم یه خورده که شده بذارین کنار، یه خورده حواستونو بدین که ضرر نمی کنین. من این کاره نیسّم، موقت. اگه به خودم باشه که ما اصلش نوشتنو بلد نیسیم... حالا اینم وبلاگ منو، اینم شما. خوبش واسه خودش و شما، بدش واسه من!

 

پی نوشت: برگرفته با تغییر از فیلم نوشت «سلطان» اثر مسعود کیمیایی.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 14:32 توسط پیام |

به نام خدا

 

ای خدای پاک و بی انباز و یار

دست گیر و جرم ما را در گذار

 

 ای کمینه‌ی بخششت ملک جهان

من چه گویم چون تو می‌دانی نهان

 

هم دعا از تو اجابت هم ز تو

ایمنی از تو مهابت هم ز تو

 

ای خدا ای فضل تو حاجت روا

با تو یاد هیچ کس نبود روا

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 13:36 توسط پیام |